تبليغاتX
یک یار بی یاور

یک یار بی یاور

I love my friends becaus they are best

 

خسته شده ام ...واقعا خسته شدم ...دلم یک یار می خواهد گه بفهمد چه میگویم ...که وقتی از

مشکلاتم  دم میزنم لبخند نزد ...دلم دوستانم را می طلبد ...آنان که سکوتشان ،کلامشان ،نگاهشان  آ

رام بخش روحم بود ...

دلم فاطمه ام را می خواهد ...که دستانش را دور گردنم حلقه کند ...و سخنانش را با عشق سر شار در جام  وجودم بریزد ..

دلم ثمین را می خواهد ...که برایم شرح دهد هر آنچه را که رخ داده ...تا زیبا نگاه کردن را به من بیاموزد ....

دلم هدیه می خواهد... بازی گوشی می خواهد ...مهربانی می خواهد دلم چشمان آبی لاجوردی  می

خواهد...دلم کفش های خیس می خواهد ..کانال کولر می خواهد ...

دلم زهرا (شیوا)می خواهد ...سهراب می خواهد ...سوسک میخواهد ....

 دلم  محدثه می خواهد ...دلم  محدثه می خواهد ...فآت می خواهد ...

مفی می خواهد ...دلم بغل دستی مهربان خودم را می خواهد ...

دلم ملیکا می خواهد ...مصر می خواهد .. دلم هوای پشت دیوار خانمان را کرده ...

دلم حورا می خواهد ...انجمن می خواهد ...دلم کلاس های انشای خانوم طیبی را میخواهد ...

دلم سرویس می خواهد... منصوره را می خواهد... زهرا را می خواهد ...فاطمه را می خواهد ...دلم ....

دلم  نماز خانه می خواهد ...برنامه می خواهد..

دلم کتابخانه می خواهد ...خانم  هل فروش می خواهد ...

دلم دل درد می خواهد ...چای نبات های طاهره خانوم را می خواهد ...

دلم مبینا می خواهد ...

دلم کوثر می خواهد... صدای صوتی  میخواهد ...بی وفایی نمی خواهد...

دلم خاله می خواهد ...

دلم خانوم عسگری می خواهد ... ادب می خواهد ..لطف میخواهد...دلم نرگس کوچولو ی عینکی می خواهد... دلم آزمایشگاه می خواهد ...

دلم جغرافی می خواهد .. خانو م اندرز می خواهد ... لبخند می خواهد ...

دلم حاجی می خواهد ... خاور می خواهد ...خودکار آبی استابیلو می خواهد ...

دلم هد ی می خواهد... متن زیبا می خواهد ... 

دلم قیصر میخواهد ...زرین می خواهد ...دلم ...

دلم کلاس عربی می خواهد ..دو چشم عسلی می خواهد... سوره ی اعلی میخواهد ... دلم خانوم

 رود گر می خواهد ... خانوم رودگر میخواهد ...

دلم دینی می خواهد ..دوشنبه می خواهد ..دلم  چیپس و ماست موسیر میخواهد... دلم خانوم منصوری می خواهد ...

دلم  خانوم تقوی میخواهد...مهربانی می خواهد ...

دلم فوت بال می خواهد ... بسکت می خواهد... تشویق می خواهد....

 نازیلا می خواهد ...

دلم چوبیز می خواهد ... سون می خواهد ...خرید با آقای بیگی بدور از چشمان خانوم حبیبی می خواهد...

دلم  مهرمیخواهد ...وفا میخواهد .. .صداقت می خواهد ...صفا می خواهد ... نیکی می خواهد ..محبت می خواهد ...

دلم روشنگر می خواهد ... دلم خدا می خواهد .. دلم هدا می خواهد...

 

 زینب تو از ای نوشته مبرایی ....تنها دوست صابرینی من!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:53  توسط هدا  | 

مهم آنقدر که شاید نتوانی درک کنی

نمی دانم چرا این روز ها همه چیز برایم غریبه است ...

نگاه ها غریبه اند ...

کلام ها غریبه اند....

نوشته ها غریبه اند ...

خوانده ها غریبه اند...

                    اینجا همه غریبه اند....

به راستی من کیستم ؟؟

کسی مرا در خاطراتش می شناسد؟؟

کسی هست که بخواهد مرا به یاد آورد ؟؟؟؟؟؟

چند نفر مرا هنوز دوست خود میدانند؟؟؟چند نفر ؟؟؟

تنهایم ...خیلی تنها ...همه تنها یم گذاشتند..حتا ...


دنیا عوض شده است.......

آئین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده است ،ذلیخا عوض شده است

 

سر هم چنان به سجده فرو برده ام ولی

در عشق سالهاست که فتوا عوض شده است

 

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است

 

آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید

اکنون به خانه آمده اما عوض شده است

 

حق داشتی مرا نشناسی به هر طریق

من هم چنان همانم و دنیا عوض شده است...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 21:26  توسط هدا  | 

در این تنهایی محض

چه کس در یاد من هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به وضوح دارم تنها شدنم رو به خاطره .................. می بینم...

کسی سخنی ندارد برای آرام کردن یار بی یاور؟؟؟؟

چرا سکوت صدایی را نمیشکند؟؟؟؟

چرا انسان ها اینقدر نسبت به هم بیگانه شده اند؟؟؟؟؟؟

 

 

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 0:9  توسط هدا  | 

انتظار

از اینکه دیگران اینقدر منتظرم بگذارند..تنها برای چند لحظه ..با من بودن ...متنفرم...

 

از دروغ متنفرم...

 

از غرور متنفرم...

 

از انتظار متنفرم....

 

ای کاش آنقدر مرد بود که در چشمانم می نگریست ومی گفت : نمی خواهم ...برو...برو...

ای کاش آنقدر در دیدگاهش لایق بودم تا حقیقت را به سخنان خویش راه دهد....

پروردگارا !

به من صبر بده ...همانا تو با صابرینی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:25  توسط هدا  | 

خواندی....اما...

قلم و دل بی تاب نوشتن دست هایم اما توانی ندارند...هر چه می کنم که کلمات را در کنار هم

قرار دهم تا سخنی از دل بنویسم نمی شود ...تنها کلمات کلیشه ای که روزی ده ها بار بر

روی دیوار ها می بینمشان- ذهنم را مشغول کرده است...

و خدایی که در این نزدیکی هاست...

ترنم صدای باران ، وزش مادرانه نسیم،سوسوی نور خورشید از میان ابر های خشن و برنده،

همه وهمه تنها یاد تو را در ذهنم پر رنگ تر می کند...

در میان انبوه درختان بلند قامتت که همواره نام تو نام پروردگار مهربان مرا فریاد می زدند ،

قدم می زدم .اشک هایم ،با قطرات باران یکرنگ شده و قلبم بسیار می تپید ... دستانم یخ

کرده بود و تو از همیشه نزدیک تر بودی وبرای  اولین بار شب را روشن تر از روز می دیدم...

نمی دانستم چرا حالم اینگونه است...

نمی دانستم چرا  تو اینقدر نزدیکی...

نمی دانستم چرا دلم اینقدر برای ظهور حبیبت بی تابی می کند...

نمی دانستم چرا ظلم دیگران این قدر به چشمانشان کمرنگ می آید ...

نمی دانستم چرا باید خوبان اینقدر تنها باشند و بدان به این حد گستاخی کنند...

سرنوشت مرا در پیدا کردن جواب این ندانستن ها تنها گذاشته بود ومن دلیل این را هم

نمی دانستم.

روز ها از پی هم می گذشت من در مقابل تمام اتفاقات و تمام سخمان نا حق سکوت می

کردم و هیچ نمی گفتم ..سعی می کردم دوست و یار خوبی برای دوستان و یارانم باشم وبا

سخنانم انان را نیازازم ...بدور از ابنکه هیچ کس در مخیله اش هم به ناراحت من

نمی اندیشید...

چند ماه گذشت ...

وقایع هر روز برایم روشن تر می شد ...به عینه می دیدم که دست شیطان چه گونه رو می

شود و چه حیف که خوبان دیروز بازیچه های شیطان امروزند...آنان که در خیالشان فرشته

نجات مردمند ودر حضورشان فرشته مرگشان ...

خدای من !

لبخند هایت را که بر صحنه روزگار به یادگار گذاشته بودی ،دیدم ...لطفت را، عشقت را، مهرت

را در میان سه ماه تنهایی و گستاخی دیدم ...دیدم که تنهایی ام اینبار مفهومی زیبا دارد :        

                   در آن سوی ناکامی ها 

                                           خدایی هست

                                                      که داشتنش جبران همه نداشتن هاست....

                                                                                                             -. تنهایم مگذار .-

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 1:17  توسط هدا  | 

هو الصبور

سلام

و خداوند دل هامان را به هم پیوند داد تا در کنار هم زندگی را با تمام حوادث تلخ وشیرینش بگذرانیم

ولی یافتن یار را بر ما واگذار نمود تا ببیند چه گونه بنده ای هستیم....

.

.

.

.

به امید داشتن یارانی خوب و مهربان

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 13:22  توسط هدا  |